موزیک خوان Music Reader
جنگ روایت ها در میدان تصویر؛

داستان عکسهایی که منتشر نشد دوربین من از تبلیغ نمی ترسد!

داستان عکسهایی که منتشر نشد دوربین من از تبلیغ نمی ترسد!

موزیک خوان: طاهره بابایی عکاس خبری از محدودیت هایی اظهار داشت که مانعِ ثبت برخی ویرانی ها در روزهای جنگ شد اما در مقابل این محدودیت ها، بیان کرد که دوربین به محرک و تبلیغی برای حرکت های اجتماعی تبدیل گشته است.



خبرگزاری مهر-گروه هنر-آزاده فضلی؛

در جنگ، «تصویر» قدرتمندتر از «کلام» است. یک عکس می تواند افکار عمومی جهان را تغییر دهد، حمایت یا محکومیت بین المللی ایجاد نماید و یا روحیه نیروهای مستقر در خط مقدم را تقویت کند. عکاس جنگ، از دور به تماشای رنج و ویرانی نمی نشیند؛ او با ثبت چهره های خسته، نگاه های پر از امید یا لحظات وداع، پلی میان «جنگ» و «انسان» می سازد. عکس ها هستند که به دنیا می فهمانند جنگ، صرفا جابه جایی نیروها نیست، بلکه داستان زندگی انسان هاست. اگر عکاسان جنگ را «چشم های تاریخ» بنامیم، عکاسان «جنگ رمضان»، چشمانی بودند که توانستند «معنویت را در دلِ خشونت» و «آرامش را در میانه آشوب» شکار کنند. آثار آنها تنها گزارشِ عملیات ها نیست، بلکه گزارشِ روحِ انسانی است که در سخت ترین شرایط، همچنان به دنبال معنا می گردد.

عکاسی، یک نوع ایستادگی، شاهد بودن و گاهی خودِ جنگ است. دوربین، تنها چیزی است که اجازه می دهد روایت جنگ از دیدگاه «واقعیت» حفظ شود. بدون عکاسانی که در جنگ به عکاسی پرداختند، تاریخ ما تنها مجموعه ای از کلمات و گزارش های رسمی بود که شاید به تدریج دقت خودرا از دست می دادند. عکس، حقیقتِ عریان را به نسل های بعدی می رساند. یک عکس می تواند افکار عمومی جهان را تغییر دهد، حمایت یا محکومیت بین المللی ایجاد نماید و یا روحیه نیروهای مستقر در خط مقدم را تقویت کند.

یکی از عکاسانی که در جنگ رمضان دوربین را رها نکرد و به کار ثبت لحظات سخت و دردناک تحت تاثیر جنگ رمضان پرداخت، طاهره بابایی عکاس خبرگزاری ایکنا بود. در ادامه گفتگوی خبرگزاری مهر با این عکاس را می خوانید.



* خانم بابایی در ایام نخست آغاز تهاجم، زمانی که برای نخستین بار از پشت لنز دوربین به صحنه های ویرانی یا مقاومت مردم نگاه کردید، چه حسی داشتید؟ آیا دوربین برای شما یک حفاظ بود یا یک مسئولیت سنگین؟

در روزهای اول، بیشتر از هر چیزی یک حس سنگین و مبهم داشتم. خیلی دلم می خواست عکاسی کنم اما چون مجوز نداشتم، بسیاری از مناطق تخریب شده نتوانستم عکس بگیرم. با این وجود اصلاً نمی توانستم در خانه بمانم؛ حس می کردم در زمانی که کشورم مورد تهاجم قرار گرفته، نشستن در خانه نوعی کوتاهی است. مدام با خودم می گفتم وقتی خیلی ها پای کار هستند، من هم باید کنارشان باشم. روز اولی که برای عکاسی رفتم، همان روزی بود که خبر شهادت رهبری اعلام گردید. واقعا نمی دانستم چه طور باید خودم را آماده کنم؛ از شدت حال بد، در تمام مسیر گریه می کردم و حتی وقتی عکاسی می کردم، اشک هایم بند نمی آمد. باورم نمی شد چنین اتفاقی افتاده باشد و ذهنم درگیر این بود که حالا چه خواهد شد و ما چه باید بکنیم.

از طرفی، بیرون آمدن تنها در آن فضا برایم سخت بود. حس می کردم کشورم زیر فشار دشمن است و مردمم مظلوم واقع شده اند؛ همین مساله خیلی اذیتم می کرد. برای همین وقتی دوستم که مجوز برای عکاسی از مناطق جنگ زده را داشت، زنگ زد و گفت بیا با هم برویم، انگار منتظر همین بودم؛ انگار خدا خواسته باشد که یکی من را به میدان بکشاند. با او رفتم، دوربین را برداشتم و بسمت انقلاب حرکت کردیم. مواجهه با آن صحنه ها خیلی تکان دهنده بود بخصوص در فضای خیابان انقلاب که برای من همیشه یک مسیر کاری و عاطفی مهم بوده است. وقتی ویرانی را دیدم، احساس کردم با یک حقیقت تلخ و تاریخی مواجه شده ام. از تمام دردناک تر، مردمی بودند که آمده بودند و زندگی شان زیر و رو شده بود و دنبال وسایل شان می گشتند. با این وجود، دیدن نیروهایی مثل بسیجی ها و روحانی هایی که با وجود همه اهانت هایی که در زمان های مختلف به آنها شده بود، پای کار بودند و به مردم کمک می کردند، به من انرژی می داد. پشت دوربین از آنها عکاسی می کردم و با وجود تمام غمی که در شهر بود، با خودم می گفتم من هم باید کارم را انجام بدهم، من هم باید پای کار باشم.

برای من دوربین فقط یک حفاظ نبود، یک مسئولیت بود. احساس می کردم وقتی عکاس هستم، در زمان بحران هم مسئولم که کارم را انجام بدهم، نه فقط در ایام آرامش. اصلاً نمی توانستم خانه بنشینم و تماشا کنم. حس می کردم باید سهم خودم را در ثبت اینروزها ادا کنم، حتی اگر سخت باشد، حتی اگر گریه کنم.


* ثبت این لحظات از نظر اخلاقی و عاطفی چه چالش هایی برای شما داشت؟ چطور بین وظیفه حرفه ای ضبط حقیقت و احساسات انسانی خود تعادل برقرار می کردید؟

ثبت این لحظات برای من یک چالش مداوم بین «وظیفه» و «احساس» بود. به لحاظ اخلاقی می دانستم که مسئولیتم ثبت حقیقت است اما به لحاظ عاطفی وقتی می دیدم کشورم و مردمم این طور در غم و ویرانی فرو رفته اند، تمام وجودم پر از درد می شد و گاهی واقعا عکاسی کردن برایم ناممکن به نظر می رسید. در محل هایی مثل معراج شهدا یا قطعه ۴۲، این تضاد به اوج خودش می رسید. شاید آقایان عکاس صبورتر بودند و بهتر می توانستند بر احساساتشان غلبه کنند اما برای من و همکاران خانمم ماجرا متفاوت بود؛ ما در تمام مدت عکاسی گریه می کردیم. مدام درگیر این دوگانگی بودم که هم اکنون باید چه کار کنم؟ آیا باید جلو بروم و مادر یا خواهر شهیدی را که بی قراری می کند در آغوش بگیرم و با او همدردی کنم، یا این که یک گوشه بایستم و وظیفه ام را که همان عکاسی است انجام بدهم؟


در قطعه ۴۲ بهشت زهرا (س)، خودم را عضوی از همان خانواده های داغ دار می دیدم. به همین دلیل، نمی توانستم عزاداری را کنار بگذارم و فقط کار کنم؛ ما هم زمان هم عزاداری می کردیم و هم عکاسی. دوربین مانعی برای گریه کردن یا هم دردی کردن من نبودواقعیت این است که برای یک زن عکاس، دشوار است که خودش را از آن فضا جدا کند. من خودم را عضوی از همان خانواده های داغ دار می دیدم. به همین دلیل، نمی توانستم عزاداری را کنار بگذارم و فقط کار کنم؛ ما هم زمان هم عزاداری می کردیم و هم عکاسی. دوربین مانعی برای گریه کردن یا هم دردی کردن من نبود.

خاطرم است در میدان رسالت، با دختری مواجه شدم که ساختمان شان ویران شده بود و خواهرش زیر آوار بود. او پر از شکایت و ناراحتی بود و من واقعا نمی دانستم در آن لحظه چه بگویم که آرام شود. فقط کنارش ایستادم و اهتمام کردم درکش کنم. وقتی دیدم حضور دوربین اذیتش می کند، به او اطمینان دادم که تا خودش نخواهد عکاسی نمی کنم. در آن لحظات، انسانیت و همدردی برایم اولویت پیدا کرد، چون عمق آن غم را با تمام وجودم حس می کردم. تعادل من در این بود که اجازه بدهم احساساتم هم پای دوربینم حرکت کنند، نه این که یکی را فدای دیگری کنم.


* آیا عکسی دارید که به علت تلخی بیش از اندازه یا مسایل امنیتی آن زمان، هیچ گاه منتشر نشده باشد؟ داستان آن عکس چیست؟

عکس خاصی ندارم که به علل امنیتی منتشر نشده باشد اما بارها در موقعیت هایی قرار گرفتم که به علت «حرمت و شرافت انسانی» آگاهانه تصمیم گرفتم شاتر دوربین را فشار ندهم. برای من، کرامت انسانیِ افرادی که در بدترین لحظات زندگی شان بودند، بسیار مهم تر از ثبت یک عکس موثر بود. عکسهایی داشتم که در آنها افراد درحال خودشان نبودند، چهره شان در هم شکسته بود یا در وضعیتی بودند که شاید بعدها از دیدن آن تصویرِ خودشان معذب می شدند؛ در آن موارد، با وجود این که تصاویر گویایی بودند، به علت حفظ حرمت آن آدم ها از آنها استفاده نکردم.

تلخ ترین صحنه ای که مستقیماً با آن مواجه شدم و از نظر اخلاقی اجازه ندادم تصویری از آن ثبت گردد، مربوط به لحظه ای بود که پیکر خانمی را از زیر آوار بیرون آوردند. همسر آن خانم با غیرت و دردمندی اظهار داشت: «این ناموس من است.» در آن لحظه من و همکارانم حس کردیم که ناموس او، ناموس ما هم هست. به نشانه احترام و برای حفظ حریم آن خانواده، اصلاً دست به دوربین نبردیم. در آن لحظه، وظیفه انسانی من سکوت و احترام بود، نه عکاسی.


* در همان روزهای اولیه حمله آمریکایی صهیونی به ایران، صحت عکس ها توسط افراد و رسانه های معاند زیر سوال رفت. لطفاً با عنایت به تجربه عکاسی تان، کمی درباره ی این شیوه تهاجمی آنها و شیوه صحیح در مواجهه با آنها توضیح دهید.

در پاسخ به این تردیدافکنی ها، باید بگویم که اگر این افراد کمترین مطالعه ای در تاریخ عکاسی مستند داشتند یا فقط یک مرتبه در متن یک بحران ایستاده بودند، هیچ گاه چنین هجمه های بی پایه ای را وارد نمی کردند. حقیقت این است که این رسانه ها و افراد تعمدی می خواهند خودشان را قانع کنند که همه چیز دروغ است تا باری از روی دوش مسئولیت شان بردارند. عکاسی در وضعیت سخت جنگ و تهاجم، اصلاً احتیاجی به صحنه سازی یا چیدمان ندارد؛ چون که نفسِ واقعه، خودش عین عکس است. وقتی بمبی فرو می ریزد و آواری به جا می ماند، بُهت و ضجه مردمی که به دنبال عزیزانشان می دوند، یا کسی که با تمام وجود جنازه ای را از زیر خاک بیرون می کشد، حقیقی ترین صحنه های دنیاست. چگونه می توان ادعا کرد کسی که پدر یا مادرش را همین لحظه از دست داده، دارد فیلم بازی می کند؟ در محله ای که ویران شده، شما به هر نقطه ای که نگاه کنید، یک فریم عکس است؛ آن قدر سوژه و واقعیتِ عریان زیاد هست که عکاس اصلاً فرصت و احتیاجی به فضاسازی ندارد.


عکاسی در وضعیت سخت جنگ و تهاجم، اصلاً احتیاجی به صحنه سازی یا چیدمان ندارد؛ چون که نفسِ واقعه، خودش عین عکس است. وقتی بمبی فرو می ریزد و آواری به جا می ماند، بُهت و ضجه مردمی که به دنبال عزیزانشان می دوند، یا کسی که با تمام وجود جنازه ای را از زیر خاک بیرون می کشد، حقیقی ترین صحنه های دنیاست. چگونه می توان ادعا کرد کسی که پدر یا مادرش را همین لحظه از دست داده، دارد فیلم بازی می کند؟

کسی که بعنوان دبیر عکس یا گزارشگر در رسانه هایی مثل اینترنشنال یا بی بی سی فعالیت می کند و چنین حرف هایی می زند، حتما خودش می داند که دارد دروغ می گوید. کسی که سال ها در این حرفه بوده، تفاوت عکس مستند بحران را با عکس استیج (چیدمان شده) می فهمد. این ها صرفا مأمورند این حرف ها را بزنند تا عمق فاجعه و مظلومیت مردم را کتمان کنند.

نکته مهم دیگر این است که هیچ کدام از ما به اجبار یا به دستور کسی برای عکاسی نرفتیم. کسی از ما نخواست که بیاییم و فضاسازی کنیم؛ ما با پای دل و با دغدغه شخصی دوربین به دست گرفتیم. وقتی خودمان داوطلبانه وسط میدان هستیم، دیگر چه احتیاجی به بازیگر و صحنه سازی است؟ برخورد صحیح با این جریان های معاند، تداوم ثبت حقیقت و انتشار هرچه بیشتر آنست. ما باید آن قدر این حقایق را ثبت و منتشر نماییم که جایی برای داستانهای جعلی آنها باقی نماند.


* از نگاه شما، تفاوت میان یک «عکس خبری» که صرفا واقعه را گزارش می دهد با یک «عکس مستند جنگی» که مقرر است در تاریخ ماندگار شود، در چیست؟

اگرچه هر ۲ نوع عکاسی در وهله اول وظیفه رساندن خبر و آگاهی به مخاطب را بر عهده دارند اما تفاوت اصلی آنها در میزان ماندگاری و عمقِ تأثیرگذاری بر حافظه تاریخی است. عکس خبری معمولا بر «لحظه» و «زمان حال» تمرکز دارد تا بگوید «همین حالا چه اتفاقی افتاده است»؛ اما عکس مستند جنگی، فراتر از زمان حرکت می کند. جنگ ها همواره تأثیرات عمیق و سرنوشت سازی بر جهان و تاریخ کشورها داشته اند و به این علت، ثبت مستند آنها اهمیت دوچندانی پیدا می کند.

تفاوت در اینجاست که عکس مستند جنگی مقرر است به قسمتی از هویت و تاریخ یک ملت تبدیل گردد. اساسا نسل های بعدی نیاز دارند بدانند که کشورشان و مردم شان از چه سرگذشتی عبور کرده اند و چه سختی هایی را پشت سر گذاشته اند. این عکس ها و فیلم ها هستند که بعنوان صادق ترین راویان، تاریخ کشور را برای آیندگان روایت می کنند و به آنها یادآوری می کنند که میراث دار چه ایستادگی هایی هستند. در حقیقت، عکس مستند جنگی، پلی است بین امروز و آینده که از فراموش شدنِ حقیقت جلوگیری می کند.


* بعنوان کسی که زشتی های جنگ و شکوه پایداری را از نزدیک دیده، فکر می کنید عکاسی جنگ در دوران مدرن (با وجود رسانه های اجتماعی و هوش مصنوعی) چه تفاوتی با دوران قدیم پیدا کرده است؟

عکاسی جنگ در دوران مدرن، به مراتب مشکل تر و پیچیده تر از گذشته شده است. امروز ما در دورانی هستیم که دست کاری های مجازی و ابزارهایی مثل هوش مصنوعی آن قدر زیاد شده اند که باور کردن حقیقت برای مخاطب دشوار شده است. این مورد دقیقاً همان چالشی را به وجود می آورد که پیشتر به آن اشاره کردم؛ این که وقتی رسانه های معاند بر طبل کتمان می کوبند، عده ای حق را به آنها می دهند و می گویند شاید اینها هم ساختگی باشد.


اما تا چه حد میتوان حقیقت را باور نکرد؟ اگر بخواهیم عکس ها را باور نکنیم، پس باید چشم بر کل وقایع تلخ اسفند و فروردین ببندیم. یعنی باید بگوییم هیچ کس شهید نشده، هیچ خانه ای ویران نشده و هیچ مدرسه ای کودکانش را با خود به اعماق زمین نبرده است و همه اینها ساخته هوش مصنوعی بوده! اما حقیقت چیزی نیست که پشت این تردیدها پنهان بماند.

جنگ با تمام تلخی اش رخ داد و من، بعنوان طاهره بابایی، فارغ از هر قومیت و ملیتی، مثل نیروهای هلال احمر یا نیروهای امنیتی، وظیفه خودم دانستم که مقاومت و از کشورم حمایت کنم. من می توانستم در خانه بنشینم و تمام این تصاویر را با هوش مصنوعی بسازم، اما انتخاب کردم که وسط میدان بروم و «واقعیت» را ثبت کنم. تفاوت بزرگ در همین جاست؛ از اینجا به بعد دیگر بحث تکنولوژی نیست، بحث وجدان و انسانیتِ آدم هاست. هوش مصنوعی هر چقدر هم پیشرفته باشد، هیچ گاه نمی تواند آن «احساسات انسانیِ ناب» و آن پیوند عمیقی را که یک تصویرِ زنده عکاس با مخاطب برقرار می کند، بازسازی کند. لرزش دست عکاس و اشکی که بر لنز می چکد، چیزی است که هیچ هوش مصنوعی ای قادر به درکش نیست. این تصاویر سندِ زنده و تپنده قسمتی از تاریخ ما هستند که با روح و جان ثبت شده اند.


* عکاسی از پیکر مطهر شهدا یا مجروحان جنگی، ملاحظات اخلاقی خاصی دارد. شما چطور بین «نمایش مظلومیت و قساوت دشمن» و «حفظ کرامت و ابهت» توازن برقرار می کردید؟

در مورد عکاسی از پیکر مطهر شهدا یا مجروحان، من همیشه معتقدم که قبل از عکاس بودن، ما انسان هستیم و باید با نگاهی انسانی به ماجرا نگاه نماییم. راستش را بخواهید، من نتوانستم از مجروحان جنگی عکاسی کنم اما در برخورد با شهدا و خانواده های صبورشان، تمام تلاشم این بود که مابین آن واقعیتِ تلخ و حفظِ حرمت ها توازن برقرار کنم. همیشه اهتمام می کردم با انتخاب یک زاویه مناسب، جوری عکاسی کنم که نه تنها بی احترامی به آن مقام والا نباشد، بلکه مخاطب هم از دیدن عکس اذیت نشود.


گاهی به این نتیجه می رسیدم که اصلاً نباید شاتر دوربین را فشار داد؛ چون در آن لحظه، کرامت آن فردی که مقابل دوربین من بود، بسیار مهم تر از خودِ عکس بود. من همیشه به رضایت قلبی سوژه ام، حتی اگر در قید حیات نبود، فکر می کردم. اگر لحظه ای احساس می کردم که شاید آن عزیز یا خانواده اش از این ثبتِ تصویر راضی نباشند، یا عکاسی نمی کردم و یا اگر عکسی گرفته بودم، آنرا پاک می کردم. حتی در مواردی که ثبتِ واقعه برای تاریخ بسیار حیاتی بود، اهتمام می کردم با محو کردن چهره، اجازه ندهم ابهت و کرامت فرد فدای نمایش قساوت دشمن شود. در حقیقت، هدف من این بود که مظلومیت را در عینِ سربلندی روایت کنم، نه این که با نمایشِ صرفِ رنج، به جایگاه انسانی آنها خدشه ای وارد شود.


* آیا معتقدید که عکاس جنگ حق دارد «همه چیز» را ثبت کند، اما نباید «همه چیز» را منتشر کند؟ چه معیارهایی سبب می شد تصمیمی بگیرید که عکسی در آرشیو بماند و هیچ گاه به صفحه روزنامه ها راه نیابد؟

بله، من کاملا معتقدم که عکاس جنگ باید این حق و فضا را داشته باشد که برای ثبت در تاریخ، همه چیز را با لنز دوربینش ثبت کند اما این به معنای آن نیست که هر تصویری اجازه یا ضرورتِ انتشارِ عمومی دارد. در حقیقت عکاس جنگ در وهله اول یک شاهد و تاریخ نگار است که باید آرشیوی کامل برای آیندگان بسازد اما وقتی پای انتشار به میان می آید، مسئولیت های سنگین تری جایگزینِ اشتیاق برای نمایشِ عکس می شود.

معیارهای من برای بایگانی کردن یک عکس و فرستادنش به آرشیو، به جای صفحه روزنامه ها، بسیار دقیق است. یکی از مهم ترین مسائل، امنیت و حفظ جان آدم هاست؛ گاهی یک عکس ممکنست ناخواسته اطلاعاتی را به دشمن بدهد که امنیت نیروها یا عملیات را به خطر بیندازد. در چنین شرایطی، وجدان حرفه ای حکم می کند که آن تصویر برای حفظ منافع ملی منتشر نشود. علاوه بر این، مبحث زمان هم مطرح است؛ برخی عکس ها «زمان دار» هستند و باید در وقتِ مناسبِ خودشان دیده شوند تا تاثیر درست بگذارند. اما فراتر از تمام این ها، باز هم به همان «رضایت سوژه» برمی گردم. اگر حس کنم عکسی که گرفته ام برعکس میل باطنی سوژه است یا بهر دلیلی او از ثبتِ آن لحظه ناراضی است، ترجیح می دهم آن عکس برای همیشه در آرشیو شخصی من بماند اما حرمت و رضایت آن انسان خدشه دار نشود. دوربین ما باید در خدمتِ حقیقت و انسانیت باشد، نه این که به هر قیمتی فقط به دنبال دیده شدن باشد.


* چقدر آزادی عمل برای انتخاب سوژه داشتید؟ آیا محدودیت هایی (از سمت نهادهای نظامی یا دولتی) مانع از ثبت قسمتهایی از حقیقت جنگ می شد؟ چطور تلاش کردید که دوربین تان به جای ابزار تبلیغاتی، به ابزار ثبت حقیقت تبدیل شود؟

من از سمت خبرگزاری محدودیت مستقیمی نداشتم اما چالش اصلی ما در میدان، مساله مجوزها بود. خیلی از محلهای تخریب شده وجود داشت که من قلباً دوست داشتم از آنها عکاسی کنم، اما به علت صادر نشدن مجوز یا پروتکلهای خاصی که در هر منطقه وجود داشت، اجازه ورود پیدا نمی کردم. این بروکراسی و احتیاج به مجوز در هر قدم، کار را برای ثبتِ تمام ابعادِ حقیقت دشوار و سخت می کرد.

اما درباره ی این که دوربین ابزار تبلیغات باشد یا حقیقت، نگاه من کمی متفاوت می باشد. شاید در ابتدا تلاش می کردم فقط ثبت کننده باشم ولی اکنون فکر می کنم گاهی «تبلیغِ درست» نه تنها بد نیست، بلکه لازم است. وقتی من از فعالیت گروههای جهادی عکاسی می کنم، در حقیقت دارم یک «حقیقت جاری» را ثبت می کنم اما وقتی این عکس منتشر می شود و مخاطب با دیدن آن انگیزه پیدا می کند و زنجیره ای از حرکت های جهادی در کشور شکل می گیرد، چرا نباید از واژه تبلیغ استفاده کرد؟


من با نشان دادن جریان زندگی در زمان جنگ و بعد از آن، اهتمام می کنم به مردم روحیه بدهم. وقتی دوربین من حقیقتی مثل فداکاری و همدلی را به تصویر می کشد، این کار فراتر از یک ابزار تبلیغاتیِ صرف، به یک محرک اجتماعی تبدیل می شود که سبب می شود مردم خودشان هم وارد میدان کار جهادی شوند. در حقیقت، من با ثبتِ حقیقت، آرمانی را تبلیغ می کنم که به سازندگی و امید ختم می شود.


* شما در عکاسی از این تجاوز، با ۲ نوع مخاطب مواجه بودید: مردم همان زمان و نسل های آینده. چقدر در زمان فشردن شاتر به این فکر می کردید که این عکس ۵۰ سال بعد مقرر است چه قضاوتی را درباره ی این جنگ ایجاد کند؟

عکاسی در آن روزها تجربه ای بود که واقعا در کلمات نمی گنجد؛ آمیزه ای از خستگی مفرط و یک نیروی درونی که تو را به جلو می راند. در عکاسی خبری، گاهی لحظاتی می رسد که همه چیز به نظرت تکراری می آید، چنان فرسوده می شوی که دلت می خواهد از تمام چیز فرار کنی. در میانه جنگ، درد و رنجی که می بینی چنان سنگین است که توان آدم را می گیرد، اما عجیب است که حتی در اوج آن خستگی، لحظه ای به ذهنت خطور نمی کند که دیگر ادامه ندهی؛ برعکس، همان شب با تمام وجود برای فردایت برنامه ریزی می کنی.

در آن لحظاتی که شاتر را می فشردم، شاید آگاهانه به ۵۰ سال بعد فکر نمی کردم اما نگاه به همکارانم به من می فهماند که ما درحال ثبت چه تاریخِ سنگینی هستیم. همکارانی را می دیدم که از شدت فشار و خستگی، پوست و ظاهرشان هم دیگر توانی نداشت، اما همچنان دست از دوربین نمی کشیدند. دیدن آنها به من حسی از افتخار و البته فروتنی می داد؛ گاهی حتی از خودم ناراحت می شدم و فکر می کردم در مقابل ایثار آنها کم کاری کرده ام. آنها تمام توانشان را برای این کشور گذاشته بودند و همین استقامت، خود به خود در عکس ها ثبت می شد. در حقیقت، ما با همین سماجت برای ماندن در میدان، داشتیم به نسل های آینده می گفتیم که این جنگ با چه پوست و گوشت و استخوانی تجربه شده است. آن خستگی ما، قسمتی از همان حقیقتی بود که مقرر است سال ها بعد قضاوت شود؛ حکایتی از آدم هایی که فرار نکردند تا حقیقت مظلومیت کشورشان در تاریخ گم نشود.



منبع:

1405/03/02
16:47:54
5.0 / 5
8
تگهای خبر: آثار , بازی , بازیگر , دوربین
این مطلب موزیک خوان را می پسندید؟
(1)
(0)

تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات بینندگان در مورد این مطلب
لطفا شما هم نظر دهید
= ۵ بعلاوه ۴
لینک دوستان موزیك خوان
موزیک خوان