کوره ای که در جنگ هم خاموش نشد روایت زنی که از یک سرگرمی کارآفرین شد
به گزارش موزیک خوان، کارگاهی که از یک کلبه چوبی در حیاط خانه و با نگاه های پرمهر پدرش که بدرقه راهش شده بود شروع شد، حالا فقط محل ساخت سفال نیست؛ جایی است برای ساختن مهارت، استقلال و امید.
خبرگزاری مهر - گروه جامعه، فاطمه روزبهانی راد:
در آخر خیابان، جایی میان هیاهوی ساختمان های بلند و رفت وآمد آدم ها، اتاقک کوچک و سفیدی از لابه لای شاخ وبرگ درختان خودش را به چشم ها تحمیل می کند؛ ساختمانی ساده که شاید در نگاه اول هیچ تفاوتی با صدها ساختمان دیگر نداشته باشد، اما پشت دیوارهای سفیدش دنیایی جریان دارد؛ دنیایی تولید شده از آب، خاک، آتش و دست های هنرمند.
اینجا قرار نیست چیزی صرفا ساخته شود؛ مقرر است قصه ای شکل بگیرد.
قصه هایی که ابتدا مشتی خاک اند، بعد روی چرخ سفالگری می چرخند، زیر انگشتان هنرمند جان می گیرند و در نهایت راهی کوره می شوند تا آتش، آخرین امضای خویش را پای آنها بزند و به آنها ماندگاری ببخشد.
در ابتدای ساختمان، زنی خوش رو و پرانرژی به استقبالمان می آید؛ کسی که مقرر است راوی این قصه باشد. قصه آدم هایی که سفارششان را با خود به کارگاه می آورند و هنرمند، آنرا با آب و خاک درمی آمیزد و به چیزی مبدل می کند که می توان سال ها لمسش کرد.
«عاطفه اسروش» صاحب این کارگاه است؛ هنرمندی متولد ششم شهریور ۱۳۷۰ که بخش مهمی از زندگی خویش را با خاک، رنگ، لعاب و چرخ سفالگری گره زده است.
در را که باز می نماییم، تصویر داخل کارگاه با نمای ساده بیرونی فاصله بسیاری دارد.
قفسه ها پر هستند؛ پر از کوزه، لیوان، گلدان و ظرف هایی که هیچ کدام شبیه دیگری نیستند. انگار هرکدام شخصیت مستقلی دارند و قرار نیست هیچ دو تکه ای دقیقا یک داستان را روایت کنند.
اینجا خبری از تولید انبوه و محصولاتی که شبیه هم از یک خط تولید بیرون می آیند نیست.
هر ظرف، ردپایی از سلیقه یک آدم را با خودش دارد.
یکی رنگ خاصی می خواهد، دیگری طرحی متفاوت. یکی سفارش یک لیوان برای هدیه دارد و دیگری گلدانی می خواهد که دقیقا با فضای خانه اش هماهنگ باشد.
در واقع، مشتری فقط یک ظرف سفارش نمی دهد؛ او قسمتی از خواسته و سلیقه خودش را به هنرمند می سپارد.
و اینجا، خاک مقرر است آن خواسته را به یک شیء ماندگار تبدیل کند.
قفسه هایی پر از قصه
چند قدم که جلوتر می رویم، چشم ها دیگر نمی دانند باید روی کدام ظرف مکث کنند.
کوزه ها، لیوان ها و گلدان ها کنار هم نشسته اند؛ اما هرکدام رنگ و فرم خاص خودشان را دارند. بعضی ها ساده و مینیمال اند و بعضی دیگر پر از نقش و رنگ.
روی هرکدام می توان نشانی از ساعت ها کار، آزمون و خطا و دقت دست هنرمند را دید.
اینجا حتی تفاوت های کوچک هم مهم اند؛ یک خط روی بدنه، تغییر رنگ لعاب، یک نقش دست کشیده یا فرم متفاوت لبه یک لیوان.
چیزهایی که شاید در نگاه اول جزئی به نظر برسند، همان چیزهایی هستند که یک محصول دست ساز را از یک کالای معمولی جدا می کنند.
«عاطفه اَسروش» در رابطه با هرکدام که صحبت می کند، انگار باردیگر به لحظه ای برمی گردد که آن قطعه هنوز یک تکه خاک بوده است.
قطعه ها فقط محصول نیستند؛ خاطره اند.
خاطره سفارش دهنده، سلیقه او و البته ساعت هایی که هنرمند برای ساختنشان صرف کرده است.
همه چیز از یک سرگرمی آغاز شد
می اظهار داشت: «همه چیز از یک سرگرمی آغاز شد؛ از ساعت هایی که باید پر می شدند و ذهنی که نمی توانست کاری را فقط برای گذران وقت انجام دهد.»
آن روزها با لیسانس کامپیوتر، در یک شرکت خودرویی مشغول بکار بود؛ رشته و شغلی که هیچ شباهتی به خاک، گل و سفال نداشت. اما علاقه ای که ابتدا قرار بود تنها قسمتی از اوقات فراغتش را پر کند، خیلی زود مسیر دیگری پیش پایش گذاشت.
بر این اعتقاد بود که: «گرچه برای سرگرمی آغاز کردم، اما همیشه این ذهنیت را داشتم که اگر مقرر است آموزشی ببینم، باید جایی باشد که برایم ارزش داشته باشد و مدرک معتبری هم داشته باشد.» برای تحقق این تصمیم، پا به جهاد دانشگاهی دانشکده هنر گذاشت.
آموزش سفالگری را هم زمان با شغلش شروع کرد و وقت های خالی اش را در کارگاه ها به کارآموزی گذراند؛ جایی که قرار بود دست هایش کم کم با گل آشنا گردند و راه خودشان را پیدا کنند.
پس از مدتی، به امید تحقق رویا از شغلش بیرون آمد و با پولی که در اختیار داشت و با کمک یکی از استادانش، کارگاه راه انداخت. کارگاهی که از حیاط خانه آغاز شد. پدرش که عمرش را پای چوب و سازه های چوبی گذرانده بود، حالا برای پشتیبانی از دخترش، گوشه حیاط خانه کلبه ای چوبی ساخت؛ اتاقکی کوچک که به مرور با ابزار، وسایل و کوره پر شد.
همه چیز کم کم شکل گرفت؛ درست مانند سفالی که ابتدا تکه ای گل است و پس از ساعت ها کار، حرارت و صبر، شکل نهائی خویش را پیدا می کند.
کارآموزی ادامه داشت، اما سرعت یادگیری اش خیلی زود او را از جایگاه یک کارآموز فراتر برد. مدیر کارگاه پیشنهاد نمود همان جا بماند، حقوق بگیرد و به هنرجویان نورسیده آموزش دهد. این اولین تجربه آموزش او بود.
این بار فقط برای یاد گرفتن نبود
اسروش می اظهار داشت که «بچه هایی می آمدند که هیچ آموزشی ندیده بودند و من کار را به آنها یاد می دادم. کم کم کلاس ها را هم اداره می کردم.»
همین جا بود که مسیرش به سوی آموزش جدی تر شد؛ مسیری که بعدها بخش مهمی از هویت کاری او را شکل داد. امروز پنج سال سابقه آموزش سفالگری به کودکان دارد و در سراهای محله، آموزشگاه ها و کارگاه های مختلف، تجربه آموزش به گروههای سنی متفاوت را پشت سر گذاشته است.
دیگر کلبه کوچک پدری پاسخ گوی نیازهایش نبود و تولید بیشتر شد و کارگاه از خانه بیرون آمد. در عین حال، هیچ گاه انتخابش تولید انبوه نبود. بگفته خودش، شاید رمز موفقیتش این بود که در هیچ شرایطی، حتی زمان جنگ، چراغ کارگاه و آتش کوره هایش خاموش نشد.
هنرجوها در جنگ هم حاضری می زدند
در ایام جنگ، صدای جنگنده و انفجار از فاصله دور و نزدیک به گوش می رسید، اما هنرجویان می آمدند؛ این دفعه نه صرفا برای ساختن و نقش دادن به گل، بلکه برای آرامش از فضای ملتهب بیرون و کمی امید به زندگی.
کم کم شاگردان قدیمی تر نیز وارد روند تولید شدند. کسانیکه یک سال یا بیشتر آموزش دیده بودند و مهارت لازم را پیدا کرده بودند، سفارش ها را انجام می دادند؛ یکی نقاشی می کرد، دیگری لعاب می زد و هرکس قسمتی از کار را برعهده می گرفت.
کارگاه دیگر محل کار یک نفر نبود؛ جایی بود که هرکس راه استقلال و کسب و کار خودش را پرورش می داد.
دو سال بعد، در کنار کارگاه یک کافه دنج زدند؛ یک خانه ویلایی باصفا که برای شهرداری بود و حیاطش تبدیل به کافه شد تا برای برگزاری کلاس و ورکشاپ استفاده گردد. سازه های بچه ها آنجا درست می شد و برای پخت، داخل کوره کارگاه می رفت.
وام برای توسعه کارگاه
او برای توسعه کارگاه به دنبال وام رفت. ابتدا با جواز کسبی که بر طبق مدرک آموزشی اش گرفته بود، سراغ دریافت تسهیلات رفت، اما مسیر ساده نبود. از جایی که انتظار دریافت وام داشت، دست خالی برگشت.
قرار بود از سازمان میراث فرهنگی وام دریافت کند، اما به او گفته شد جلوی وام ها را گرفته اند و بالاخره، بوسیله کمیته امداد مسیر دیگری پیش رویش قرار گرفت.
با وام کارآفرینی کمیته امداد تجهیزات خریداری کرد، اما حمایت فقط به تسهیلات مالی محدود نشد. بازدید از کارگاه، دعوت به نمایشگاه ها و فراهم کردن فرصت عرضه محصولات، بخش دیگری از تجربه او از همکاری با این مجموعه بود.
فروش حضوری فقط فروش محصول نیست
و هنوز هم با شوق از نمایشگاه هایی حرف می زند که فقط برای خودش برگزار نشده بودند.
غرفه ای که به او داده می شد، فقط برای فروش محصولات خودش نبود. قسمتی از میز را به شاگردانش می داد تا آنها هم کارهایشان را عرضه کنند.
می گوید: «ذوق بچه ها را که می دیدم، انگار عروسی شان بود. وقتی کسی از کنار کارشان رد می شد و می گفت چقدر قشنگ است، آن قدر خوشحال می شدند که برای من از هر چیزی مهم تر بود.»
برای او فروش حضوری فقط فروش یک محصول نیست؛ تمرینی برای ایستادن مقابل مشتری، حرف زدن، معرفی کردن و باور داشتن به کاری است که با دست تولید شده است.
دو سال گذشت و برای دومین بار، کمیته امداد یاری رسان شد؛ این دفعه برای خرید کوره دوم و پیشرفت بیشتر کارگاه.
اسروش می اظهار داشت: «من دقیقا در اوج نیاز کمک به من رسید؛ درست همان جایی که داشتم کم می آوردم، خدا دستم را گذاشت توی دست بندگانش. درست همان جایی که لازم داشتم، لطف خدا شامل حالم شد.»
و اما جنگ؛ مصیبتی که گریبان گیر همه شد.
در جوش وخروش نمایشگاه برای عید بودیم و کلی کار زده بودیم. تازه به چندتا از شاگردانم قول داده بودم محصولاتشان را بیاورند تا فروش را یاد بگیرند.
اما بامداد روز اول نمایشگاه، کشور مورد تجاوز دشمن قرار گرفت و آغاز جنگ ۴۰ روزه بود.
ظهر روز شنبه، ۹ اسفند، که برای جمع کردن وسایلم به محل نمایشگاه رفتم، همه با حالتی پریشان و گریان درحال جمع کردن وسایل بودند. عده ای هم که هرچه بود را ول کرده بودند و رفته بودند.
و ما ماندیم کلی کار زده شده و نمایشگاهی که هیچ گاه برگزار نشد.
مشکل بزرگ تر، افزایش قیمت مواد اولیه است.
بخش زیادی از مواد مورد استفاده در سفالگری وارداتی است و افزایش قیمت ها، هزینه تولید را برای کارگاه های کوچک بیشتر کرده است. در چنین شرایطی، رقابت با تولیدکنندگان عمده برای خیلی از هنرمندان کوچک دشوارتر از همیشه شده است.
او می گوید در بازار امروز، تولیدکننده ای که یک محصول را در تعداد بالا تولید می کند، می تواند آنرا با قیمتی بفروشد که یک کارگاه کوچک توان رقابت با آنرا ندارد. برای همین، او مسیر دیگری را برگزیده است؛ تولید سفارشی و تک نسخه.
گلدانی برای مطب یک دندانپزشک، با رنگ هایی که باید از فضای مبلمان و دکوراسیون آنجا الهام بگیرند؛ سفالی که قرار نیست شبیه صدها نمونه دیگر باشد.
او می گوید کار سفارشی سخت تر است، اما همین سختی قسمتی از هویت کار او شده است.
امروز تولید انبوه حدودا جای خویش را به آموزش و سفارش های خاص داده است. شاگردان در کارگاه کارهای خودشان را انجام می دهند و در کنار آن، اگر سفارشی باشد، هرکس متناسب با مهارتش قسمتی از آنرا برعهده می گیرد.
در میان تمام صحبت هایش، اما یک چیز بیشتر از هر چیزی به چشم می آید؛ این که داستان این کارگاه فقط داستان ساختن ظرف و گلدان نیست.
داستان ساختن آدم هایی است که شاید روزی برای نخستین بار با دست هایشان گل را شکل داده اند و امروز قسمتی از میز یک نمایشگاه را به خود اختصاص داده اند.
آدم هایی که یاد می گیرند از تکه گلی ناچیز، هنر و خلق کنند و چیزی باارزش و گرانبها عرضه کنند.
کودکانی که از دو سال ونیمگی همراه مادرشان وارد کلاس شده اند، نوجوانانی که آموزش دیده اند و هنرجویانی که حالا برای خودشان سفارش می گیرند.
کارگاهی که از یک کلبه چوبی در حیاط خانه و با نگاه های پرمهر پدرش که بدرقه راهش شده بود آغاز شد، حالا فقط محل ساخت سفال نیست؛ جایی است برای ساختن مهارت، استقلال و امید.
و شاید همین، مهم ترین چیزی باشد که از دل گل و خاک بیرون آمده است.
بطور خلاصه، بر این اعتقاد بود که: گرچه برای سرگرمی شروع کردم، اما همیشه این ذهنیت را داشتم که اگر مقرر می باشد آموزشی ببینم، باید جایی باشد که برایم ارزش داشته باشد و مدرک معتبری هم داشته باشد. ظهر روز شنبه، ۹ اسفند، که برای جمع کردن وسایلم به محل نمایشگاه رفتم، همه با حالتی پریشان و گریان در حال جمع کردن وسایل بودند. او می گوید در بازار امروز، تولیدکننده ای که یک محصول را در تعداد بالا تولید می کند، می تواند آن را با قیمتی بفروشد که یک کارگاه کوچک توان رقابت با آن را ندارد.
این مطلب موزیک خوان را می پسندید؟
(1)
(0)
تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات بینندگان در مورد این مطلب